تبليغاتX
خود نگاره
 
وبلاگ شخصی علیرضا عشقی
 

این لوگو تایپ چه چیزی را به ذهن شما متبادرمی‌کند؟ به نظر شما این شرکت چه محصولی تولید می‌کند؟ سیسمونی بچه، پفک، پاستیل، داروهای بدنسازی یا مداد رنگی؟ اما اصلا هیچ کدام اینها نیست.این لوگوتایپ یک شرکت اتوموبیل‌سازی ایرانی است که بیلبوردهای آن در سطح شهر دیده می‌شود. در این یادداشت رابطه‌ی کیفیت تبلیغات با کیفیت محصولات را در ایران به عنوان کشوری جهان سومی (بخوانید در حال توسعه) بررسی ‌خواهم کرد.

 

نام یک شرکت وقتی در قالب یک طرح گرافیکی (لوگوتایپ) قرار می‌گیرد حامل و دربرگیرنده‌ی تمامی هویت آن شرکت است. در واقع این لوگوتایپ، به عنوان یک نشانه‌ی تصویری - زبانی کامل‌ترین دالی است که بر آن مدلول دلالت می‌کند. در واقع تمام آنچه ما از یک شرکت و محصولاتش می‌دانیم در ذهن ما زیر این لوگوتایپ ذخیره می‌شود و با دیدن آن تمام آنچه از آن می‌دانیم برایمان یادآوری می‌شود. پس به همین دلیل است که آن را به ثبت می‌رسانند تا دیگری از آن استفاده نکند.(حتما با نشانه‌های ® و ™ در کنار لوگوتایپ‌ها برخورد کرده‌اید.)

 

در دنیای امروز تجارت کلان انتخاب نام، آرم، لوگوتایپ، شعار تبلیغاتی و طراحی بسته بندی و غیره برای یک شرکت امری بسیار مهم و حیاتی و در عین حال تخصصی است و افرادی (معمولا این کار به دلیل پیچیدگی توسط یک تیم انجام می‌شود) با دریافت دستمزدهای بالا این کار را انجام می‌دهند. این را هم در نظر بگیرید که یک شرکت می‌بایست یک مشاور هنری و تبلیغاتی داشته باشد که در مقام سفارش دهنده با شرکت‌های طراحی گرافیک و تبلیغاتی طرف باشد. برای مثال وقتی یک شرکت قصد دارد دامنه‌ی فعالیت‌های خود را گسترش دهد و ارتقاء بخشد می‌بایست تصور مردم را نسبت شرکت تغییر دهد و این کار با تغییر شعار خود و حتی آرم خود و برخی فعالیت‌های تبلیغانی دیگر میسر خواهد بود مانند شرکت‌های ال جی و سامسونگ.

 

این تخصصی شدن مقوله‌ی تبلیغات و گره خوردن آن با علوم اجتماعی و روانشناسی، خطراتی نیز به دنبال دارد و آن این است که شرکت‌ها با استفاده از ترفندهای پیچیده‌ی تبلیغاتی می‌توانند تصویر مثبتی از محصولات خود در ذهن مصرف‌کننده بسازند و به واسطه‌ی آن کالاهای خود را به فروش برسانند.

 

 

اما در کشورهای جهان سوم و عقب مانده با پدیده‌ای روبرو هستیم که من اسم آن را "صداقت تبلیغاتی" می‌گذارم. در این کشورها به دلیل عقب ماندگی گسترده در همه‌ی زمینه‌ها و عدم برخورد حرفه‌ای و تخصصی با مسایل و ناآگاهی از اهمیت برخی امور به ظاهر بی‌اهمیت و حاشیه‌ای پنداشتن آنها، این ترفندهای تبلیغاتی نیز به نوبه‌ی خود، به اندازه‌ی کیفیت کالاهای تولید شده، عقب مانده، خام و کودکانه است. (کافی است یک روز به طور دقیق تیزرهای تبلیغاتی یا بیلبوردها را نگاه کنید). آدمی با دیدن آرم و لوگوتایپ شرکتی مثل مرسدس بنز ناخوداگاه می‌فهمد که با محصولات خوب، پیشرفته و با کیفیتی بالا روبرو است. نوع فونت لوگوتایپ اصالتی را القا می‌کند که واقعا در محصولات نیز وجود دارد. البته در این میان مواردی هم وجود دارد و کم نیست که گول ترفندهای تبلیغاتی را می‌خورید. اما در اینجاآن صداقت تبلیغاتی‌ای که ذکر شد کاملا به چشم می‌خورد. همان قدر که ترفندها آبکی است و همان قدر که سفارش‌دهنده و طراح آرم و لوگوتایپ و بیلبوردها آماتور، بی‌سواد و از مرحله پرت هستند، محصولات هم از کیفیت پایینی برخوردار است و مخاطب، که با ترفندهای تبلیغاتی آشنا نیست ولی به واسطه‌ی برخورد با تبلیغات حرفه‌ای در رسانه‌ها سواد بصری‌اش به نسبت رشد کرده است، ناخوداگاه با دیدن آرم و لوگوتایپ و طراحی بیلبوردها به کیفیت جنس پی می‌برد. فکر می کنید با این صداقت ناخواسته تبلیغاتی این شرکت ها چگونه به حیات خود ادامه می‌دهند؟ این کمپانی‌ها عملا با ندانم‌کاری خود به نفع مصرف‌کننده عمل می‌کنند و اگر فضای آزاد رقابت محصولات تجاری و اقتصاد آزاد وجود داشت و مصرف‌کنندگان با برهوتی از محصولات خوب روبرو نبودند و مجبور به خرید با حق انتخابی محدود نبودند این شرکت‌ها قطعا می‌بایست ورشکست می‌شدند. 

  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 0:9  توسط علیرضا عشقی  | 

1-       سیاهه رو ببین، چه خوب می‌خونه!

2-       این آهنگِ نمی‌دونی مال کیه؟

1-      " زمانی برای رفتن و گم شدن "، می‌بینی چقد خوب می‌خونه.

2-      خیلی مسلط می‌خونه.

1-       (ادای گیتار زدن در می‌آورد.)

2-       ولی خیلی شعارای الکیِ اومانیستی می‌ده.

1-       مثِ آهنگای مایکل جکسونه.

2-       رفتارِ یارو مثِ آدماییه که فکر می‌کنن خیلی آدمای  بزرگین ولی هیچ گهی نیستن.

1-       چندی؟

2-       خیلی خوبم. خودمو به زور می‌کشم بالا، ولی خیلی خوبم.

1-       استاده ها!

2-       مثِ بیژن مرتضوی می‌مونه، ویلن سفید داره. از ایناییه که تو مهمونی یه میکرفن می‌دن دستش می‌گن علی آقا یه دهن بخون.

1-       آره یه جوریه، اما باهاش حال می‌کنم.

2-       نمی‌گم بده ها، ولی انتر بازیش زیاده.

1-       آخه مهم نیس، بالاخره پاپه دیگه، ولی یه حس خوبی داره.

2-       آره، حسش مث ام‌کلثوم می‌مونه. نوستالژیکه.

1-       نه، اتفاقاً خیلی نوستالژیک نیس، ولی یه حس خالطورِ آدمو قلقلک می‌ده.

2-       خب نوستالژیک همینه دیگه.

1-       نه بابا. الکی نگو دیگه، نوستالژی یه ربطی به گذشته داره. این یه گُهی تو حاله.

2-       در هر صورت کلاً مالی نیس. گُهه.

1-       اینا گُهاشونم یه جوری خوبه.

2-       گُه گُهه دیگه. خوب و بد نداره.

1-       ولی بد و بدتر داره.

2-       گُه و گُه تر.

1-       گیر نَده، چرا اِنقد چُسی می‌یای؟

2-       چُسی نمی‌یام، خب گُهه دیگه.

1-       آقا اصلاً ما گُهیم. سلیقمونم گُهه.

2-       با تواَم که نمی‌شه حرف زد، سریع قاطی می‌کنی.

1-       تو چندی؟ مال من ریده شد توش.

2-       منم پاهام رو زمینه. ولی در هر صورت سقوط بدی نبود.

1-       منم چترم وا نشد.

2-       اوه! من یادم رفت چتر بردارم.

1-       از سقوط خوبت معلومه.

2-       سقوط چیه؟، فرود.

1-       خود گُهت گفتی سقوط!

2-       آدم وقتی تو سقوط باشه، حسودم باشه، فرود رو می‌شنوه سقوط.

1-       اًنینه، خودتِ گفتی سقوط.

2-       اَاَاَ، باشه، اصلا ما در حالِ سقوطیم، اَنم هستیم، الآنم گُهِ گُهیم.

1-       سیگار داری؟

2-       کُسکِش.

1-       مفتکِش. فندک دارم.

2-       فرقی نمی‌کنه. دکه سرِ کوچه هس.

1-       اینه رفاقت؟

2-       رفاقت کیلو چنده؟

1-       (چند میزان سکوت)

2-       بیا حالا. دِپ نزن.

1-       نمی‌خوام. این سیگار بوی حقارت می‌ده.

2-       وَر دار. این یکی خیلی باحاله.

1-       من نظر نمی‌دم. الان می‌گی خالطورم.

2-       نه، خدا وکیلی این یکی خیلی خوبه.

1-       این مالِ چه سالیه؟ اینا که باهَمَن.

2-       مالِ ده سال پیشی هس، تازه جدا شدن.

1-       ولی خوبه‌ها.

2-       گفتم که، اینا کلاً خوبن. من که خیلی باهاش حال می‌کنم.

1-       یه حسِ اسرارآمیزی داره.

2-       اینا اصلاً یه جا دیگه سیر می‌کنن.

1-       ولی من حسشونو درک نمی‌کنم. خیلی از من دوره.

2-       نه، اتفاقاً من فکر می‌کنم که ما به اینا خیلی نزدیکیم.

1-       کجا نزدیکیم، اینا از زورِ آرامش به این رسیدن.

2-       مهم نیس از کجا به اینجا رسیدن، مهم اینه که رسیدن به جایی که منم همون جاهام.

1-       ولی من واقعاً خودمو اونجاها احساس نمی‌کنم.

2-       نمی‌فهمی ولی هستی.

1-       تو از کجا می‌دونی من کجام. چرا زِرِ الکی می‌زنی؟

2-       می‌فهمم، خر که نیستم.

1-       آخه تو از کجا می‌فهمی؟ تو توی من که نیستی؟ زیادی به حسّات اطمینان نکن، ریپ می‌زنن.

2-       ما وقتی با هم رفیقیم یعنی می‌فهمیم کجاییم.

1-       ولی ظاهراً اشتباه فهمیدیم.

2-       یعنی ما همدیگرو عوضی شناختیم؟

1-       متأسفانه بعله.

2-       یعنی همش کشک بود؟

1-       ظاهراً متأسفانه بعله.

2-       یعنی برین توش؟

1-       برین توش.

2-       اوه شِت.

1-       می تو.

2-       پس خدافظ.

1-       خدافظ.

  نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 10:44  توسط علیرضا عشقی  | 

1-

چند روز پیش داشتم توی خیابان راه می‌رفتم، تعدادی دختر دبستانی دیدم که بی‌خیال در راه بازگشت از مدرسه مشغول بازی و خنده و شوخی بودند. به این فکر می‌کردم که من هم حداقل دوازده سال بی خیال به مدرسه رفتم و آمدم و بازی و شوخی و هر و کر و الخ. اما واقعاً در این دوازده سال در مدرسه به من چه یاد دادند؟

به فرض اگر فقط تا پنجم دبستان به مدرسه می‌رفتم تا فقط خواندن و نوشتن و چهار عمل اصلی را یاد بگیرم و برای جبران تجربه‌ی اجتماعی و روابط عمومی مدرسه مثلاً به کلاس فوتبال می‌رفتم، چه چیزهایی را نمی‌دانستم که الآن می‌دانم؟ شاید احتمالاً جوابش مقدار زیادی فحش و کارهای ناشایست (خودتان هر چه می‌خواهید بخوانید)، یاغی‌گری‌های بی‌مورد، بدبینی و بی‌اعتمادی نسبت به هرگونه رییس و مدیر و متصدی و بالادست و انواع الخ‌های بد دیگر باشد. شاید هم چیزهای خوبی یاد گرفته‌ام ولی مطمئناً از جنس علم و دانش نبوده است.

البته تا جایی که من می‌دانم وضع بچه‌های نسل‌های بعد از من بهتر است و ظاهراً با گذشت زمان دارد بهتر می‌شود ولی ما، متولدین دهه‌ی پنجاه و اوایل دهه‌ی شصت که در دهه‌ی شصت به مدرسه رفتیم، کمابیش وضعی در همین مایه‌ها داشته‌ایم.

 

2-

فردا آخرین امتحان این ترمم تمام خواهد شد. این ترم هم گذشت مانند ترم‌های پیش بدون درس خواندنی درست و حسابی، بدون حضور مرتبی سر کلاس و بدون انجام هرگونه تکلیفی. بالاخره آدم وقتی درمی‌یابد بدون انجام یک سری کارها کارش راه می‌افتد، ناخودآگاه آن کارها را کارهایی بی‌مورد و اضافی تلقی می‌کند. بنده که شخصاً از سال چهارم دبستان به این ور، از وقتی که متوجه شدم این تکالیف و مشق نوشتن‌ها به دردم نمی‌خورد و بدون آنها هم درس‌ها را یاد می‌گیرم و از طرفی در صورت انجام ندادن تکالیف معلم‌ها هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند، هیچ تکلیفی انجام ندادم. بعضی مواقع در عوضش خط‌کشی کف دستم زدند یا فحش و بد و بیراهی نثارم کردند که آنها در بدترین حالتشان برای من از مشق نوشتن بهتر بود.

اما آنچه من در این پنج سال و خرده‌ای که در دو دانشکده، یکی علوم پاپه و دیگری زبان و ادبیات، دانشجو بوده‌ام دستگیرم شده و از دوستانم که آنها هم در رشته‌های مختلف در دانشگاه‌ها و مقاطع مختلف تحصیل کرده‌اند شنیده‌ام این است که اصولاً کسب علم و دانش در آموزش عالی کشک مطلق است. البته انصافاً این قضیه در بعضی رشته‌های فنی و پزشکی به این گندی نیست ولی در رشته‌های علوم انسانی و هنر و رشته‌هایی مثل مدیریت و صنایع و الخ وضع حسابی خراب است. همه آمده‌اند لیسانسی بگیرند و بروند پی کارشان. این لیسانس هم صرفاً برای به دست آوردن شغل و بالا رفتن پایه‌ی حقوق به درد می‌خورد. یا اینکه یکی دیگر از کارکردهای مدارک تحصیلی در امر ازدواج است. برای پسرها مدرک تحصیلی جبرانی برای پول نداشته است و برای دخترها بهانه‌ای برای عقب انداختن سن ازدواج و گیر آوردن شوهری بهتر. البته حالا رسیدن درست و حسابی به همین آمال و آرزوها هم خودش کلی مسئله است.

با این تفاصیل در دانشگاه‌ها هیچ کس دنبال چیز یاد گرفتن نیست. همه یک جوری دنبال دودره کردن درس‌ها هستند. آخر ترم که می‌شود همه یقه‌ی استاد را می‌گیرند تا اگر شده لااقل یک پاراگراف را حذف کند. همیشه فکر می‌کردم اگر یک روز در دانشگاه از کسانی که درسی را دو ترم پیش با بالاترین نمره پاس کرده‌اند همان امتحان را بگیرند، آیا دوباره می‌توانند آن درس را پاس کنند. جالب اینکه استادان جوان‌تری که خودشان هم کمابیش در همین سیستم مریض تحصیل کرده‌اند به این قضیه دامن می‌زنند. صرفاً جوری درس می‌دهند که دانشجو فقط بتواند در پایان ترم درس را پاس کند و اصلاً قرار نیست کسی چیزی یاد بگیرد.

یادم می‌آید دو سال پیش جایی کلاس عکاسی می‌رفتم. همه‌ی هنرجوهای آنجا آمده بودند تا عکاسی یاد بگیرند. هیچ کدام به اجبار پدر و مادرشان نیامده بودند، برای همه‌ی آنها یادگیری عکاسی کاری فوق برنامه بود و از همه مهمتر اینکه همه می‌دانستند که مدرکی قرار نیست دریافت کنند، اما برای امتحان‌های آخر ترم باز هم همه دنبال دودره بازی و حذف مطالب و تقلب و اینها بودند.

 

3-

در آخر اینکه به نظر من دانشگاه‌ها تبدیل شده است به آموزشگاه علمی یا نوعی دبیرستان مختلط. استادان جوان‌تر، که برآمده از همین دانشجویانند، بی‌سوادتر و بی‌حال‌تر می‌شوند. خیلی از اساتید، بخصوص در رشته‌های علوم انسانی و هنر، به دلیل پیدا نکردن کار و از همه جا راندگی کارشان به تدریس در دانشگاه‌ها و مؤسسات عالی کشیده است. جالب است که می بینم بعضی از دانشجویان، درسشان تمام نشده، از همین الآن دنبال فوق لیسانسند تا به عنوان استاد جذب همین دانشگاه‌های مثل قارچ روییده بشوند. اینان عملاً معتقدند هیچ کاری در آینده به دست نخواهند آورد بجز تدریس در دانشگاه.

 

مثلی شرقی است که در جایی، نمی‌دانم چین یا ژاپن، مدرسه‌ای به نام مدرسه‌ی اژدهاکشی تأسیس می‌شود و تعداد هنرجو می‌پذیرد. اینان پس از گذراندن دوره‌های اژدهاکشی و فارغ‌التحصیلی می‌بینند اژدهایی وجود ندارد که بکشند. ولی از طرفی آنها چند سال وقت گذاشته بودند و اژدهاکشی آموخته بودند، پس فارغ‌التحصیلان محترم مدارس اژدهاکشی دیگری در سایر نقاط مملکت خود تأسیس می‌کنند و به عنوان استاد اژدهاکشی مشغول کار می‌شوند و هنرجویان جدید می‌پذیرند. (البته این مثل را صرفاً برای سرگرمی و رفع خستگی تعریف کردم و هیچ ربطی به بحث بالا ندارد.)

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 22:29  توسط علیرضا عشقی  | 

با سلام خدمت آشنایان و نا آشنایان

 

وبلاگ فعلی در واقع سومین وبلاگ فعال من است. شاید اینکه یک نفر سه وبلاگ داشته باشد نشانی بر پرویی و از خودمتشکری او باشد و اینکه او فکر می‌کند عالم دهر است و وظیفه دارد خلق را هم از علم و دانش خود بهره‌مند کند، اما دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ این است که دو تای قبلی وبلاگ‌هایی با موضوع خاص هستند: یعنی شهرنوشت ها که وبلاگی مشترک با دوستم محمد نیکدل است مطالبش صرفاً حول مسایل شهری است و دیگری فوتوبلاگ در یاهو 360 است که آن هم منحصراً عکس است. از آنجا که مقید در رعایت درج مطالب زیر موضوع تعیین شده هستم و از طرف دیگر مطالبی هم داشتم که زیر آن موضوع‌ها نمی‌گنجید این وبلاگ سوم را ایجاد کردم.

 

برای این وبلاگ موضوع خاصی انتخاب نمی‌کنم تا بعداً در گِل نمانم. اما در آخر مطالبش مربوط به "من" است و مجموعه‌ای خواهد بود از نق و نوق‌های شخصی، یادداشت‌، نقد و چیزهای دیگر. در اینجا از کتاب‌ها و فیلم‌هایی که می‌خوانم و می‌بینم سخن خواهم گفت و از تجربیاتم.

 

از دوستانی هم که مرا می‌شناسند و لینک وبلاگ‌های قبلی را در مال خود درج کرده‌اند تقاضا دارم این یکی را هم زحمتش را بکشند.

 

  نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 11:58  توسط علیرضا عشقی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM